|
سلام دوستان این دفعه اومدم تا برای همیشه ازتون خداحافظی کنم می خوام این وبو ببندمش البته بر خلاف میلم...اما مجبورم. گاهی اوقات آدم کاری و باید انجام بده که نمی خواد اما چاره ای جز این نداره + نوشته شده در یکشنبه 1387/06/17 0:44 توسط سارا |
به انتظار حلول ماه میشینم و چشم به آسمان پر ستاره خدا می بندم خدایا ماه رحمت تو ماه پر از برکت تو و من منه گنهکار که هميشه غفلتمو با توبه و ندبه جبران كردم و تو همیشه اين بنده خاطی و سركشو پذيرفتی با خودم زمزمه می کنم : «باز آی هر آنكه هستی بازآی گر كافر و گبر و خود پرستی بازآی اين درگه ما درگه نوميدی نيست صد بار اگر توبه شكستی بازآی » زمزمه اين شعر دلمو آروم میكنه و انتظار رسيدن به لذت لقای حضرت دوست را تاب میارم ، تحمل اين انتظار وقتی شيرين تر می شه كه به خود می قبولانم لحظه ديدار نزديک است . حس عجیبی ست... بوی خدا می آيد و من اطمينان دارم كه او در اين نزديكی است نزديک تر از هميشه و اين اطمينان به قلبم آرامش می ده.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12 0:22 توسط سارا |
سلام دوستای عزیزم منو باید ببخشید.من واسم یه سفر فوری پیش اومد که اصلا فرصت نداشتم بیام نت و خبر بدم یا اینکه اونا بیام سر بزنم. چند بار سعی کردم اما نشد خیلی خیلی منو باید ببخشید توی این مدت خیلی شرمندم کردید و خوشحالم که دوستای خوبی مثل شماهارو دارم انشاالله برای ماه رمضون با یه آپ جدید میام منتظرتون هستم + نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11 11:39 توسط سارا |
به قول سهراب : دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است . ...... - چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی . - چقدر هم تنها ! - خیال می کنم دچار آن رنگ پنهان رنگ ها هستی ...... دلم می خواست کل شعرشو بنویسم اما جا نمیشه...
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04 20:47 توسط سارا |
دیروز توی یکی از مجلس های کسی بودم که صاحب زمان ماست قدیما می گفتن هر کسی قسمتی داره هر چی باشه چه کم چه زیاد دیر رسیدم اما همون مدت کمی که بودم برای عمرم کافی بود برای اینکه بتونم درک کنم اگه به آقا بسپارم هیچ غمی نخواهم داشت. شاید بگید چه جوری؟ خود من هم نمی دونم... .اما از همون دیشب امتحان کردم خواستم بفهمم ...خواستم بدونم...! همیشه می شنیدم و مطمئنم که بارها امتحان کرده بودم بدون اینکه بدونم. از دیشب با تمام وجودم درک کردم. بار مشکلاتمو که می خواستم خودم به تنهایی به دوش بکشم باهاشون تقسیم کردم و به چشم بر هم زدنی دیدم مشکلاتم اونقدر که من فکر می کردم بزرگ نبودن. و نا خود آگاه به یاد همون جمله معروف افتادم که : به مشکل بگویید خدای بزرگی دارم و اینجا بود که با افتخار و سربلندی سرمو بالا گرفتمو گفتم : آقاجون هیچ وقت به این قشنگی حستون نکردم یه حس قریب...مثل شبنم صبحگاهی روی برگ سبز بهاری
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29 23:45 توسط سارا |
توی زندگی همه آدما فقط یه روز وجود داره که می تونی با اطمینان بگی چند سالته و اون هم روز تولد هر آدمیه
+ نوشته شده در شنبه 1387/05/26 9:52 توسط سارا
سلام . تورا عائب نامیده اندو من نیز چه ساده انگارانه تو را غائب از زندگیمان فرض کرده ام که روزی خواهی آمد؟؟؟؟ غافل از اینکه تو از ابتدا حاضر بوده ای و آنکه غائب بوده است منم و حجابهای نفسانی ام پرده غیبتم از حضور تو. نمیدانم من را چه شده است ؟ یابن زهرا بگذار صادقانه تر سخن بگویم تو را می خوانم در حالیکه هنوز خود را مهیای آمدنت نکرده ام. گل نرگس بامن بگو چگونه این علفهای هرز دوگانگیها ، بدعهدی ها و نامردیها را از سرزمین وجودم پاک کنم و گلهای عشق و وفاداری ، انتظار و خوب بودن را بکارم. گرچه بدم ،اما هنوز وقتی غبار آلودگیها را از روی قلبم کنار میزنم ،در کنج آن مهر تو را می یابم.پس بیا
+ نوشته شده در جمعه 1387/05/25 0:25 توسط سارا |
سلام به همه دوستای خوبم اگه از حال من بخواین بدونین خوبم توی این چند روز که نبودم خیلی شرمندم کردید بخصوص عروسک خدا که همیشه با بودنشون خوشحالم کردن خلاصه اینکه خیلی دلم برای شماها تنگ شده بود. الان هم اومدم که سرحال ادامه بدم. به یاری خدا....... منتظرتون هستم + نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21 0:23 توسط سارا |
سلام دوستای عزیزم یه خبر براتون دارم...... صبح که از خواب پا شدم دیگه نتونستم راه برم پاهام بام قهر کردن چون دیروز خیلی اذیتشون کردم. برای همین چند روزی به گفته دکتر باید استراحت کنم و نمی تونم بیام نت(خودتون مامانارو میشناسید) الانم زیر آبی در رفتم و اومدم .منتظر یه دوست بودم اما....! سعی می کنم بیام... باید بتونم روی مامان کار کنم.شاید راضی شدن . حاشیه: * دعا کنید زود خوب بشم * دلم برای همتون تنگ میشه. توی این مدت تنهام نذارید * ازتون عذر خواهی می کنم که نشد خبر بدم آپم. می دونم که درکم می کنید.جبران می کنم + نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16 17:53 توسط سارا |
امشب چه شبیست.... در میان این همه شهر در میان این همه کوچه....در میان این همه خانه... نوری از خانه ای می تابد...مگر چه شده...؟ این صدای کیست؟ گوش کن....صدای دلنواز نوزادی می آید؟ خدایا آسمان و زمین را چه شده این گونه بی تابند؟ اینجا چه خبر است؟ آری انتظار به پایان رسید و دومین فرزند علی و فاطمه ( علیهما السلام )، نور چشم پیامبر به دنیا آمد ، ملائک را ببین که با آب کوثر شستشویش می دهند . به راستی کدام دل است که از لبخند چشمان نازنین و نگاه عرشی آن نوزاد ، به تلاطم در نیاید ؟! امشب زیباترین شبیست که آسمان به خود دیده است... این کیست که خداوند هنگام تولدش در عالم ملکوت به فرشته خازن و عهده دار آتش جهنم ، وحی کرد که به خاطر مولودی که به پیامبرش عطا کرده است، آتش جهنم را بر اهلش خاموش کند و به رضوان، نگهبان بهشت وحی کرد که بهشت را بیاراید و آن را خوشبو گرداند و به حورالعین وحی فرمود که خود را بیارایند و به دیدار یکدیگر بروند و به ملائکه وحی فرمود که در صفوفی بایستند و به تسبیح و تحمید و تم جید و تکبیر بپردازند.
همتون حکایت فطرس ملک رو شنیدید نه؟ همون ملکی که بال شکسته اشو به آقا مالید و بال گرفت و اين كلمات را گفت و بالا رفت عرض كرد يا رسول الله همانا زود باشد كه اين مولود را امت تو شهيد كنند و او را بر من به جهت اين نعمتی كه از او به من رسيد مكافاتی است كه هر كه او را زيارت كند او را به حضرت حسين عليه السلام برسانم، و هر كه بر او سلام كند من سلام او را برسانم، و هر كه بر او صلوت بفرستد من صلوات او را به او میرسانم. چون فطرس به آسمان بالا رفت میگفت كيست مثل من و حال آنكه من آزاد كرده ی حسين بن علی و فاطمه و محمدم (عليهم السلام).
بالم شکسته...دلم شکسته...خوشا به احوال فطرس....
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15 1:25 توسط سارا |
|
| ||||||